|
یه بار نشد من بگم چیزی که دوست دارم و انجام بشه یه بار نشد که بشه آخه چرا نمیشه
توی بازار داشتم خرید میکردم . حواسم گم شده بود یه جای دیگه نمی دونم به چی داشتم فکر میکردم که وقتی به خودم اومدم دیدم یه فرشته مهربون داره مانتوی منو میکشه برگشته بهم میگه خاله خاله این کارت و ازم بگیر ولی من انگار محو صورت معصوم و خوشگلش شدم و ای خدای من چقدر این فرشته ناز و خوشگل و دوست داشتنیه ای کاش میشد ببوسمش ای کاش میشد بغلش کنم . وقتی به خودم اومدم اون کارتو ازش گرفته بودم و اون خیلی دور شده بود
خدای من چقدر از این فرشته های قشنگت تو کوچه و پس کوچه توی خیابونا توی سرما مجبورن مجبورن که درس نخونن و کار کنن
چرا بزرگتراشون اینقدر سنگدلن چطور دلشون میاد با بچه های به این نازی یه همچین کاری بکنن دلم میگیره خدایا چرا ؟؟؟؟؟؟
سلام دوستای خوبم بدون هیچ مقدمه ای میخوام ازتون سوال کنم چطور میشه که بعضی ها خونه آدما رو میخورن ؟؟؟!!!!!!
سلام دوستای ناز و خوشگلم سلام دوستای عزیزم سلام به همتون به تک تکتون خدا رو شکر امروز حالم بهتره خدارو شکر نفسی میاد و میره خدارو شکر هستم دیدم حالم بهتره گفتم بیام شاید یه کم هم که شده بتونم انرژی مثبت از خود در وکنم هاااااااااااا چی گفتی ؟ نون بخرم ؟ وای پاک خل شدم رفت دوستام واقعا به دعاتون محتاجم برام دعا کنید مثه اینکه همون یه ذره عقل هم از سرم پریده واقعا برام سوال که چطور بعضی ها مثه کوه میمونن ولی بعضی ها مثه من خیلی زود خندشون تبدیل به گریه میه چرا ؟ من میخوام کاری کنم اما نمیدونم چطوری میشه اول به خودم کمک کنم بعدا به دیگران چطوری میشه همیشه بخندم و هیچ وقت مشکلی نباشه که بخوام ناراحت باشم آخه میدونی من وقتی مشکلات دیگران رو میبینم بیشتر ناراحت میشم راست میگم از روحیم پیداست نمیدونم دوستای زیادی اینجا داشتم اما برام چندتایی بیشتر نمونده بازم خدارو شکر همینم غنیمته توی این دوره زمونه بازم خدارو شکر بچه ها یه سوال شماها وقتی بخواین شادی کنید و خوش باشید چیکار میکنید ؟ جدی پرسیدم ها تورو خدا شوخی جوابمو ندین ها قربونتون برم
سلام به همه دوستای گلم دلم براتون یه خیلی تنگیده بود خیلی زیاد فقط میخوام بگم این مدتی که نبودم حالم اصلا خوب نبود و روحیه خوبی نداشتم نمی خواستم بیام و شما مهربونا رو هم اذیت کنم میدونم الانم که اومدم اما خیلی دل تنگم نمیدونم چطوری میتونم از این افسردگی لعنتی خلاص بشم حتی طلوع خورشید طلایی هم خوشحالم نمیکنه وقتی به اطرافم نگاه میکنم جز ظلم و بدبختی چیزی نمیبینم خیلی کلافم خیلی مهربونا دلم میخواد برم یه جا داد بزنم بگم باباجون بسه دیگه تا کی باید شاهد خشم و نفرت باشیم . به خدا بهشت خدا همین جاست فقط به شرطه حذف بدیها آره قربونتون برم یادش بخیر وقتی دوتا کبوتر عاشق رو میدیم دل تو دلم نبود اما حالا تا دو تا تازه به هم رسیده رو میبینم دلم میشکنه چون واقعا اونا دل خوشی ندارن واقعا آینده ای ندارن وای سره ما ها داره چه بلایی میاد نکنه خدا با ما قهر کرده نکنه دیگه نمیخواد شاد باشیم وای که نمیدونین وقتی به مرگ فکر میکنم چه آرامشی میگیرم اما نمیدونم کی میمیرم و این آزارم میده من از دنیا بدم میاد دنیا دیگه دوست ندارم . دنیا تو با این همه بدیهات اشکمو درآوردی دیگه نمیخوامت خدا تو هستی ! صدای منو میشنوی داری منو نگاه میکنی خدا تو بدیها رو میبینی خدا خدا چرا دستای مهربونت رو از این دنیا دریغ کردی چرا قهر کردی ؟ چرا ؟ خب درسته که ما حیونهای دوپای زیادی روی زمین داریم که بعضی وقتا اونا رو با آدما اشتباهی میگریم درسته که حیونای چهار پا به حیونهای دوپا شرف دارن بیچاره دله انسان ها که از دست این حیونای دو پا خونه من دلم میخواد سینه ام رو بدرم و این همه نفرت رو از این حیونهای دوپا بریزم بیرون چون دیگه تحمل سنگینیش رو ندارم دارم داغون میشم بچه من خیلی افسردم خواهش میکنم کمکم کنید دوستای گلم دلم خیلی گرفته
و من چه ذوقی کردم وقتی که جعبه رو باز کردم و دیدم . . . من داخل جعبه عروسکه خیلی ناز و مهربون دیدم خیلی خوشگل بود عاشقش شدم و پریدم بغله بابام و کلی ازش تشکر کردم . مامنم خیلی باهال برگشت و گفت آخه گلنوش دخترم تو دیگه از سنن و ساله عروسک بازیت گذشته دخترم خنده دار نیست که تو عروسک بغلت کنی ماشالا شما خانومی شدی برای خودت من یه کم ناراحت شدم ولی به مامانم گفتم مگه من دل ندارم من خلی عروسک دوست دارم اما نمیشینم عروسک بازی کنم که فقط عروسک ها رو خیلی دوست دارم بابام گفت اذیتش نکن بذار راحت باشه هرکی به یه چیزی علاقه داره و من رفتم اتاقم و یه احساسی داشتم حتما باید برای عروسک لالایی میخوندم تا آروم می شدم انگار این وسط من خودم بودم و عروسک بهانه بود برای خوندن چرا اینقدر خوندن به آدم آرامش میده چرا چرا چرا ؟ و من لالایی ویگن رو خوندمو و اشک ریختم من خاطره ها دارم وا این لالایی ویگن الان هم که دارم مینویسم یه احساسی منو در خودش فروبرده وقتی یه اشک ریختم و لالایی خوندم انگار آروم شدم و خودم خوابم برد صبح که پاشدم روز از نو روزی از نو من خیلی سریع حاضر شدم تا برم مدرسه اینقدر دیر شده بود که حتی بندای کفشم رو هم نبستم و عجله عجله رفتم تا ماشین وسوار بشم داشتم کیفم رو نگاه میکردم که ببینم کتابی جا نذاشتم که احساس چشمی رو تنم سنگینی کرد و من نگاهم برگشت به همون ماشینی که قبل سوار شدم و شماره گرفتم و زنگ زدم اشکان بود که نگه داشت تا سوار شم . من ترسیدم . با هالت ترس رفتم عقب و نگاهمو دزدیدم . صدا زد خانومی سوار نمیشی . حالا چرا زنگ میزنی حرف نمیزنی ای رسمشه آخه . من خجالت کشیدم . ولی ترسیدم . وای خدایا مدرسه ام دیر شد چیکار کنم اینم که دست بردار نیست آخیش تاکسی اومد و من سوار شدم . از تو آیینه دیدم داره میاد ترسم بیشتر شد ای داده بیداد چیکا رداره میکنه کجا داره میاد دنبالم چرا داره میاد ؟ و من رسیدم به مقصد و رفتم داخل مدرسه آخیش راحت شدم اینجا که دیگه نمیتونه بیاد وقتی مدرسه تموم شد و من همش تو فکر اینکه این کیه و باز قضیه از چه قراره اومدم بیرون آخ باز دوباره این پسه دمه مدرسه ماست که ای بابا برام دست تکون داد . من به راهه خودم ادامه دادم نزدیکه مدرسه پارکی بود که من گاهی اوقات اونجا درس میخوندم و مسیر خونم هم از اونجا راه داشت . پیاده به سمته پارک رفتم . احساسه کسی که پشته سرته به من دست دا د . صدای لطفا صبر کن از پشت سرم شنیدم ناخودآگاه وایستادم برگشتم و اشکان رو دیدم . اشکان : سلام من : سلام من شما ؟ اشکان : من میخوام باهات چند کلمه ای صحبت کنم وقت داری ؟ من : نمیدونستم چی بگم و چی نگم مونده بودم ازطرفی هم میخواستم باهاش آشنا بشم مخصوصا اون چشاش من : اما خیلی کوتاه چون دیرم میشه من : ببخشید شما از کجا منو میشناسید ؟ اشکان : من فقط میخواستم بگم که میشه باهات راحت صحبت کنم میتونم اسمه قشنگت رو بدونم ؟ من : گلنوش اشکان : چه اسمه قشنگی داری مثه خودت ماهه من : خندم گرفت و گفتم من مثه ماهم اونم ماهه به اون قشنگی اشکان : پس چی حتی از ماهم قشنگتری من : میتونم بپرسم شما که قصده خر کردن ندارید دارید ؟ اشکان : این چه حرفی که میزنی دختر من : ببخشید اسمه شما چیه ؟ اشکان : من اشکانم من : چه خوب اشکان اما اصلا به گلنوش نمیاد و من مجذوب چشاش شده بود به خودم اومدم دیدم خیلی داره دیر میشه و معذرت خواهی کردم ولی ازم قول گرفت که حتما بهش زنگ بزنم و من هم قول دادم ادامه دارد . . .
|
About![]()
من یه گلنوش تازه متولد شده هستم تازه شکوفه کردم و میخوام به بار بنشینم مثله بارون پاک پاکم مثله آبی آسمون آبی مثله آب چشمه زلال اینجا میخوام از تمام زشتیها و زیبایی هایی که در برگ برگ دفتر زندگیم تجربه کردم بنویسم میخوام گلنوشی رو که از روزگار زخمهای زیادی خورده و بخاطرش به مرز جنون رفته تا ته مرگ مرگی که میخواست خودش برای خودش رقم بزنه نه خدای خودش میخوام از رهاییش بگم از پروازش تا اوج آسمونا که چطور توی این چرخ روزگار از تو زیبایی ها چرخید و لیز خورد و افتاد تو دره زشتیها و بعدشم یه نوری اونو نجات داد بهش بال پرواز داد آخه بالام شکسته بود و قدرت پرواز نداشتم اما اون منو رها کرد از تمام زشتیها و من با پروازی دوباره به سوی زیباییها متولد شدم . شدم یه گلنوش رنگین کمونی که هر رنگش میتونه فصل جدیدی تو دفتر زندگیم باشه میتونه همش زیبا و خوندنی باشه میتونه آسمونی باشه . Archivesهفته چهارم آبان 1388هفته سوم آبان 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 Links
نيلوفر جون |